شمارهٔ ۵۱۲
لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهانمیانت میشود چون موی در بند کمر پنهان
چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در چشمضرورت با خیال تو همیبازم نظر پنهان
ز دردت بیخبر گشتم، خبر چون گویم از دردتاگر من بیخبر مانم، کجا ماند خبر پنهان
بر آن عزمم که در پایت بیفشانم زر از چهرهسخن در روی میگویم، نخواهم داشت زر پنهان
پیاده میروم چون سرو، ز آب دیده پا در گلبرهنه ماندهام چون تیغ، کی ماند گهر پنهان
به صورت غایبی از تن، به معنی حاضری در جانچه نقصان عشق بازی را، اگر گردد صُور پنهان
به عیب عاشقی ناصر، اگر رد خلایق شدبه پیش مقبلان نبود، قبول این هنر پنهان