شمارهٔ ۵۱۳
کام ناکامی روا کن از دهان خویشتندر میان آور کناری از میان خویشتن
خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوزرحم کن بر جان رنجوری به جان خویشتن
ترسم از دست زبان روزی دهم سر را به بادشمعوار از بهر آن سوزم زبان خویشتن
من ز دل بیرون نخواهم کرد ابروی تو راگر مرا قربان کنی بهر کمان خویشتن
از تن خاکی برآمد گرد و گردم بر درتتا مگر راهم دهی بر آستان خویشتن
چون شب هجران برافروزی چراغ از جان خودمیکشم روغن ز مغز استخوان خویشتن
در هوای مهر تو چون صبح ناصر صادق استآشکارا میکنم راز نهان خویشتن