شمارهٔ ۵۱۴
گر تو نکردهای جدا، دل ز تعلقات تنبر سر کوی او مبر، زحمت جان خویشتن
باد صبا به بوستان، بین به چه لطف میوزدتا ز غبار نشکند، خاطر نازک سمن
وحشت خارها اگر، چنگ زند به دامنشگل ز چه غرق خون شده، چاک ز دست پیرهن
از من و ما نرستهای، صحبت عاشقان مجوهمره کم بضاعتان، چون بشوی بر آ ز من
جان نماند در دلم، یک سر مو از آن سببیار به نازکی کند، در دل و جان ما وطن
گر غم یار میخوری، زهر بنوش و غم مخورور دم عشق میزنی جور ببین و دم مزن
ناصر اگر به جان و دل، محرم دوست گشتهایدر حرم فنا نشین، مردهٔ زنده در کفن