شمارهٔ ۵۱۵
حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تنیوسفم را چند پنهان دارم اندر پیرهن
دادهام آئینهٔ دل را صفا از نقش غیرتا در آئینه رخت بیند صفای خویشتن
جام می تلخ است، هر دم بر لب شیرین منههرگزم دیگر نرفتست آن حلاوت از دهن
سرو گلرخسار من چون شد خرامان در سماعپای در گل ماند از شرم رخش سرو چمن
روی بر رویش نهادم، شد ازین در تاب و گفتگر نهای پروانه خود را بیش در آتش مزن
میکشیدم زلف او را، گفت در سودا مپیچخواستم لعلش مکیدن، گفت ناصر جان مکن