شمارهٔ ۵۶۶
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهایچیزی که وهم غم بود آن هم ندیدهای
سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنتما سالها کشیده، تو یک دم ندیدهای
در خوان ناز و بیخبری از وصال و هجرخردی و رنج و راحت عالم ندیدهای
رحمی به جان ما نکنی زان سبب که توامثال ما شکستهدلان کم ندیدهای
زانگه که در مشاهده در باز کردهایجز نقش یار، صورت محرم ندیدهای
ای دیده از برای چه پوشیدهای سیاهگر در سرای سینه تو ماتم ندیدهای
ناصر دمی به ساغر می زن که جز قدحصافی دلی موافق و همدم ندیدهای