شمارهٔ ۴۱
ای به حسن از عالم انسان غریبذات انسانی بود زین سان غریب
هست در چاه زنخدان تو دلهمچو یوسف در چه کنعان غریب
صف کشیده خیل مژگان سیاهلشکر هندو به ترکستان غریب
در گل و گلشن به خواب افتاده استترک مست از لشکر خاقان غریب
چند گردی در سواد زلف اوای دل مسکین سرگردان غریب
چون شفق در خون نشیند صبح و شامبی دیار و یار و خان و مان غریب
جان او را چون به صد جان میخردکی برد از شهر جانان جان غریب
درد هجران را که درمانیش نیستهم به درد دل کند درمان غریب
از سر کوی تو تا ناصر برفتهیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟