گنج

شمارهٔ ۴۸۵

۷ بیت
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینمببخشم از لب خود بوسه‌ای که مسکینم
هلاک گشتهٔ آن غمزه‌های خونریزمبه باد رفتهٔ آن طره‌های مشکینم
منه که حیف بود بر لب تو جام شرابچنان مکن که شود تلخ عیش شیرینم
به خون من چه بری پنجه را به قبضهٔ تیغکه کشته‌ای تو به سرپنجهٔ نگارینم
چو نور چشم نه‌ای یکدم از نظر غایبولی چه سود که هرگز تو را نمی‌بینم
برآیم از دل و دین گر بدین نظر داریکه از قبول تو کاری برآید از این‌ام
شبی که گفتهٔ ناصر همی‌برم به زبانمقدسان فلک می‌کنند آمینم