شمارهٔ ۴۸۴
از من مکن جدائی ای یار نازنینمکز دوری تو جانا، با درد دل قرینم
دامن چه میفشانی از من که خاک راهماز من چه میکشی پا، من کمتر از زمینم
من ذرهام ولیکن سودای مهر دارممن فانیام ولیکن با روح همنشینم
جز لعل تو نگنجد در عقل خرده دانمجز قامتت نیاید در چشم راست بینم
چون ماه میگدازم از مهر تو ولیکنمهر تو تا قیامت نقش است بر جبینم
از نالهٔ سحرگه ایمن مباش ای مهتا خرمنت نسوزد از آه آتشینم
گفتا رقیب تا کی مستی ز عشق ناصرمن خود چنین نگشتم، او ساخت اینچنینم