شمارهٔ ۴۸۳
وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنمبا خیال چشم مستت باده پیمائی کنم
نقد هستی بر در دکان قلاشی نهمرخت دانش بر سر بازار رسوائی کنم
من چو مرغ بحر گشتم، فارغم از خاکیاناتصال آن به که با مرغان دریائی کنم
زر شوم گر سکهٔ مهر تو یابد گوهرمدُر شوم گر پیش تو دعوی لالائی کنم
گفت ماه آسمان من مرغ عیسی نیستمتا نظر در شاهد شبگرد هرجائی کنم
من عنان پیچیدهام امشب هوس را از جهانمستعد خدمتم تا هرچه فرمائی کنم
زهر گردانم شکرها در دهان طوطیانگر چو ناصر با لب لعلت شکر خائی کنم