شمارهٔ ۴۸۲
بس که هر دم دیده را پرخون کنمروی زرد خویش را گلگون کنم
از که آموزم دعائی تا به سِحرزخم مار هجر را افسون کنم
گر بگویم قصهٔ لیلی خودخلق را چون خویشتن مجنون کنم
چون مرا عشق بتان در نیت استبیحضور دل نمازی چون کنم؟
دوست را در دل در آرم بعد ازینهرچه غیر او بوَد بیرون کنم
گر کند آن مه به برج ما طلوعطالع شوریده را میمون کنم
شعر ناصر همچو شَعری شد بلندزانکه وصف آن قد موزون کنم