شمارهٔ ۴۸۱
کو قاصدی که راز تو با او بیان کنمجان را مگر به سوی جنابت روان کنم
گه نالهای چو مرغ فرستم به پیش توگه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم
کی من به صبح وصل تو یابم مجال قُرباز تو شبی بود که کمر در میان کنم
یا جان پاره را بکن از جامه پارهتریا تحفهای فرست که پیوند جان کنم
یادم مکن که کوه بلا شد وجود منبر هر دلی که بگذرد او را گران کنم
آید خیال تو، تنِ زارم کشم به پیشیا خویشتن فدای ره میهمان کنم
گویند ناصر از غم تو دوست واقفستخود را بدین دروغ چرا شادمان کنم