گنج

شمارهٔ ۴۸۰

۵ بیت
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنمگر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم
مرغ دلم کز من رمید، اندازمش در چاه غمتا کی گرفتارم کند، من هم گرفتارش کنم
این دیده کز نادیدنش،‌ افتاد در بیکاری‌ئیتا سوی غیری ننگرد، از دیده بیکارش کنم
من می‌روم واو بی‌خبر، نالم مگر آگه شودگرچه ندارد رحمتی، باری خبردارش کنم
زان می‌نهم لب بر لبش تا چون فتد آتش به منخود را سپند سوخته بر چشم بیمارش کنم