شمارهٔ ۴۷۹
چون کمانت تا پیئی بر استخوان دارد تنمگر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم
رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجرکس ندانستی مرا از رشتهٔ پیراهنم
گر به سوی مهر رخسارت که چشم کس ندیدبنگرد اغیار چشمش را به دندان برکنم
دور اگر سازد سبوی از خاک من باشد هنوزدختر زر در کنارم، دست تو در گردنم
کارم از زهد و ریا میبرنیاید بعد از اینخرقه بر آتش نهم، سجاده بر آب افکنم
پیر دیرم زان نمیخواند که پندارد مگرکز درونِ آتشین بتخانه را آتش زنم
تُرک نرگسچشم گندمگون سنبلموی راگرچه کاهی مینیرزم، خوشه چین خرمنم
مستی ناصر غباری بود رفت از پیش دلدایم این آئینه از عکس تو بادا روشنم