گنج

شمارهٔ ۴۷۸

۹ بیت
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانمروز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم
خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادتدوست بنشیند و جان در قدم دوست فشانم
آرزو می‌کندم پیش قدم‌های تو مردندارم این رأی ولیکن نرسد دست به جانم
دهن خویش معطر کنم از غالیه صد باربعد از آن هم به زبان نام تو بردن نتوانم
مرده باشم من اگر بر سر خاکم بخرامیبوی تو یابم و فریاد بر آید ز روانم
وان زمان نیز که از خاک من آواز بر آیدنام میمون تو ای دوست بود ورد زبانم
اثر خون دل از چهره توان شست، ولیکنرود باز شود دم به دم از دیده روانم
عمر را خوش گذرانیم که دنیا گذران استحاصل از عمر زمانیست که خوش گذرانم
غزل ناصر و نام تو بود تا به قیامتکه نویسند و نباشد اثر نام و نشانم