شمارهٔ ۴۷۷
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانمبه چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم
تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهیکه من حقیقت عالم در آن سواد بخوانم
شبی میان تو دیدم که در کنار من آمدخیال بودم و امروز در خیال همانم
رسم به خدمت تو گر شود زمانه مطیعمشوم ملازم تو گر دهد سپهر امانم
تو ماه اوج کمالی، شبی به طالع بختمبر آمدی و بر آمد امید هر دو جهانم
کسی ز گفتهٔ ناصر چو خامه حرف نگیرداگر ز نام تو حرفی گذر کند به زبانم