شمارهٔ ۴۸۶
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که میبینمنخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم
مرا مستی بود آئین و آئینه می روشنمگر آن لعبت ساقی نماید رو در آئینم
گریبان میدرم چون گل به بوی سنبل زلفتز عالم غنچهوار آن به که دامن تنگ درچینم
به شبهای فراقت نیست در تاب و تب هجرانبه غیر از شمع دلسوزی که او گرید به بالینم
ز زلفت بستهام دل را که من مجنون لیلایمبه تلخی میدهم جان را که من فرهاد شیرینم
چو شمع روشنم از جان، بگو برخیز تا خیزمچو عود خام بر آتش بگو بنشین که بنشینم
بهای کفر و زلف تو دل و دین میدهد ناصرزهی دولت که این سودا برآید از دل و دینم