شمارهٔ ۳۷۶
زان لب و دندان چون لعل و گهراشک چون سیمم رود بر روی زر
گر چو سوسن تیغ بر من میکشدمن چو گل از سینه میسازم سپر
سر ببازم بر سر تیغ قضاگر قبول افتد قضا را این قدر
جان فشاندم تا نماند بار دلسر نهادم تا نباشد درد سر
چشمه در کویش روان کردم ز چشمتا کند سرو روان بر ما گذر
میدهد چون غنچه ناصر دل به بادگر بیابد بویش از باد سحر