شمارهٔ ۳۷۷
آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگردر غمت چیزی به جز آتش نیفزودم دگر
دم زدم دودی برآمد، زود بربستم دهانتا کجا سر بر زند این آتشین دودم دگر
همچو آب آسوده بودم، تا به سر باز آمدمپیش سرو قامتت هرگز نیاسودم دگر
گر چه بودم ذرهسان تا خود گشادی ابر زلفنور مهرت در ربودم هیچ ننمودم دگر
گر به مسجد در صف زهاد آئی در نمازپیش محرابم تو باشی نیست معبودم دگر
بر تو افشاندم دل و جان، همچو صبرم نیست یادگر جز این چیزی بود در بود و نابودم دگر
سودهام چون حلقه سر بر هر در و دیده زیاننیست از سودای مهرویان جز این سودم دگر
باده ده ساقی و عذری گوی با واعظ که منتا شنیدم صوت مطرب هیچ نشنودم دگر
دوش میگفتی تو با ناصر که مقصود تو چیستگفت مقصود آنکه جز تو نیست مقصودم دگر