گنج

شمارهٔ ۳۷۵

۷ بیت
عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سرنبود یک نفس اندیشهٔ کوثر در سر
که بود جام با یار نهد لب بر لبکه بود شانه که با دوست کند سر در سر
روز محشر که چو لاله ز زمین برخیزمباشدم داغ بتان در دل و ساغر در سر
جان بدادیم و همان غُصهٔ جانان در دلسر فشاندیم و همان آتش دلبر در سر
در سرم سرّ غم توست و کسی را به جهاندر نیفتاد ازین فکر نکوتر در سر
چشم بازش ندهد دور فلک چون نرگسهر که را هست به عالم هوس زر در سر
ناصر و کوی مغان، زاهد و سودای بهشتجامه بردوش نکو باشد و افسر در سر