شمارهٔ ۴
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یاراکه حکم آینه شد، آب دیده ما را
تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از نازگذر به جانب آب روان تماشا را
مباش در غم فردا و شاد باش امروزکه کس نداند امروز حال فردا را
بیا که صبح بهارست و وقت گل چیدنکه پر ز لاله و گل دامنیست صحرا را
خمار دردسر آورد، ساقیا برخیزبه اهل درد بده دُردی مصفا را
دمی که کشتی زرین به دست ما آیدز تشنگی به دمی درکشیم دریا را
بساز ناصر با عاشقی و تنهائیکه نیست زحمت تنها حریف تنها را