گنج

شمارهٔ ۳

۱۰ بیت
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما رازلف تو بر آشفته من بی سر و پا را
آن چشم سیه دل که کمان دارد از ابروترکی‌ست که پیوسته زند راه خطا را
زنجیر نهد طرهٔ‌ تو آب روان رادر دام کشد گیسوی تو باد صبا را
ما گرد تو ای سرو چو آبیم که باشدآسودگی از سایهٔ‌ اقبال تو ما را
ما از دهن تنگ بتان وعدهٔ شیرینبسیار شندیم و ندیدیم وفا را
صد بار به حج رفتن حاجی نکند سودیکبار همان به که رود راه صفا را
رفتن به در خانه خدا را نتوانیملطفی بکن و پیغام بر ای باد خدا را
ای خواجه تو دانی و هواخواهی سلطانمن معتقدم همت رندان گدا را
تا یار سوی خود بکشد همچو کمانمروزی بنشانم به نشان تیر دعا را
ناصر چو خضر در ظلمات سر زلفشاز چاه زنخدان تو خورد آب بقا را