شمارهٔ ۱۵۴
حسنت همه آشوب و جمالت همه آفتشوخی به تو منسوب و جفا با تو اضافت
ای باد صبا را ز نسیم تو روانیوی آب روان را ز خیال تو لطافت
گر پای رود در ره تو خوف عظیمستور سر برود در ره تو نیست مخافت
طبع تو به خود ره ندهد خاطر ما راهرگز نشود جمع لطافت به کثافت
با عید وصال تو مرا بُعد بعید استهر چند میان من و تو نیست مسافت
ناصر بزن این خرقهٔ خود چاک چو غنچهاز جامه چو گل چند توان کرد ظرافت