شمارهٔ ۱۵۵
اگر دوستان را توان باز یافتتوان از پس مرگ جان باز یافت
کسی کز فراقی به وصلی رسیددوباره حیات جهان باز یافت
شنیدی که آن تشنه در بادیههمی مرد آب روان باز یافت
دهانش ببوسید و در خانه بردچو آن تیر رفت و کمان باز یافت
بسی بوسهها زد صبا در سحرچو گل را به خنده دهان باز یافت
مرا وصل باید، چه سود از خیالکه نتوان یقین از گمان باز یافت
بگوید غم خویش ناصر به دوستچو گل دید بلبل، زبان باز یافت