شمارهٔ ۱۵۶
سلامی برد چون صبح صبا رفترسول ره نورد باد پا رفت
ز خونِ دل نوشتم ماجرائیکه در هجر تو بر ما چهها رفت
گهی در پای ما خار جفا زدگهی در خون ما تیر بلا رفت
من از بیگانه آزاری ندیدمکه با ما آنچه از آشنا رفت
از آن ساعت که تو از من جدائیچنان دانم که جان از تن جدا رفت
تنی کز جان جدا افتاد شد خاکندانم جان که از تن شد کجا رفت
اگر چه ناصر آهسته زند آهولی فریاد او بسیار جا رفت