شمارهٔ ۱۵۷
انوار وجه توست که ارض و سما گرفتکلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت
در نور مهر ذرهٔ سرگشته محو شدلاهوتیئی ز های و هویات هوا گرفت
بلبل خروش دارد و پروانه سوز دلاین برگ خود ندارد و آن خود نوا گرفت
از زلفِ مُشکِ رنگِ تو میجست باد صبحبرخاست بوی و دامن باد صبا گرفت
صد تیرگی ز زلف تو در زنگبار شدیکباره ترُکِ چشم تو راه خطا گرفت
گردی که بود از طرف ما به آب چشمبنشاندهایم و دُردی صافی صفا گرفت
شکر تو گفت شکر مصری، عزیز شدبوی تو یافت نافهٔ آهو بها گرفت
بنشاندهایم قد تو را بر کنار چشمهمواره سرو ناز کناری ز ما گرفت
ناصر مقیم حضرت الا نمیشودالا کسی که ملک به شمشیر لا گرفت