شمارهٔ ۳۸۲
ای به خوبی بر همه خوبان امیرملک دلها را به حسن خُلق گیر
تُرک چشمت گر به غارت برد دلکرد زلف هندویت جان را اسیر
تا کمان ابروانت دیده استدر دهان جز زه نیاورده است تیر
جام لعلت جرعهای بر خاک ریختآهوی چشم بتان شد شیرگیر
در تن من نیست یک رگ هوشیارمن مگر مِی خوردهام بر جای شیر
بنده در خدمت اگر تقصیر کرداز خداوندی تو عذرش درپذیر
من جوانم، پیر گردم در رهتگر بود بخت جوان و عقل پیر
گر چه تو خورشیدی و ما ذرهایماز بزرگی خرده بر خردان مگیر
برکشد ناصر نفیر از چنگ غمگر تو را نبود نفوری از نفیر