شمارهٔ ۵۲۵
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کنرو ز کار افتاده بین، از روزگار اندیشه کن
عشق کاری مشکل است، ای دل مکن انکار اگرکاردانی، اول از پایان کار اندیشه کن
گر هزاران داستان باشد چو بلبل دم مزنتا برآری یک نفس، اول هزار اندیشه کن
بادهٔ صافیِ وصلی نیست بی درد فراقدل منه بر دور هستی، از خمار اندیشه کن
صحبت خوبان میسر نیست بی طعن رقیببرگ گل چیدن اگر داری زخار اندیشه کن
ای صبا ما همچو آب آئینهای داریم پاکتا نانگیزی میان ما غبار اندیشه کن
ناصر از چنگ فراقت تا به کی نالد چو نالصبح و شام از نالههای زیر و زار اندیشه کن