شمارهٔ ۵۲۴
ساقی می باقی ده، عقل از سر ما کم کنسرمایهٔ شادی را، قوت دل پر غم کن
از چهره شبستان را، بتخانهٔ چین گردانوز باده صراحی را، سرچشمهٔ زمزم کن
گَرد در میخانه، در چشم ممالک زنخاک ره خمّاران، در دیدهٔ عالم کن
سلطان وجودم را، از می خط عدلی کشلشگرگه جانم را، بر عشق مسلم کن
خورشید جمالت را، در جام لبالب بینیک جلوهٔ نورانی، در ماه محرم کن
از راه کرم روزی، در کوی گدایانتما را به قبول خود، بنواز و مکرم کن
ای مطرب روحانی، وی آیت رحمانیاین جرعه پیاپی خور، وین باده دمادم کن
در گوش تو میگوید، زلف تو که ناصر راآشفته و سرگردان، شوریده و درهم کن