شمارهٔ ۵۲۳
بگیر ملک خراب دل و عمارت کنبه تخت ناز نشین، بر بتان امارت کن
چه حاجت است که خنجر به خونم آلائیبه نوک غمزهٔ خونریز خود اشارت کن
تو را به ملک دل، ای ترک مست، رحمی نیستبه زخم تیر گرفتی، بسوز و غارت کن
اگر به خاک شهیدان عشق برگذریمرا که کشتهٔ عشق توام زیارت کن
به نقد حسن دلِ بیدلان به دست آورکنون که یافتهای مایهای، تجارت کن
مرا ز گرمی دل جان رسیده است به لببه غمزه نیش زن و دفع این حرارت کن
اگر سجود به پیش بتان هوس دارینخست ناصرا ز ابریق می طهارت کن