شمارهٔ ۵۲۲
شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشنبه صبح از مشرق ساغر بر آور افتابدن
سر خم را ز تن بر دار و ریز از حلق شیشه خونکزین خونها بسی دارد سر زلف تو بر گردن
مده دم هر دمم چون نی، دمم ده چون قدح از میکه همچو لعل خونخوار تو خو کردم به خون خوردن
درون صوفیان درد است، ساقی جام صافی دهدماغ زاهدان خشک است، مطرب نوبتی بر زن
سرود خسروانی ساز و رود، از چشم جان بگشانوای خارکن بر گوی، خار از پای دل بر کن
ز پیری چنگ شد دوتا، رگش از لاغری پیداز پرده راز او رسوا، به شادی شیوهاش شیون
چو صبح صادق از مهرت، گریبان میدرد ناصرنباشد کاه را چون کوه، پای صبر در دامن