شمارهٔ ۵۲۱
گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زنبی جان و دل سفر کن، بی پا و سر قدم زن
سرگشته چند گردی در وادی تحیربا قبلهای مجاور، هان تکیه بر حرم زن
گر ملک عشق خواهی، تا گرددت مسلمرو کوس رب هب لی، در عالم عدم زن
از پرتو جمالش، خود را چو عود سوزانوانگه چو صاف گشتی، رو سکه بر درم زن
گر نرد درد او را، خواهی که پاک بازیدر داو بینیازی، هر دو جهان به هم زن
خاکستری اگر تو، در خاک تیره مانیخواهی که شعله گردی، بر آسمان علم زن
تا کی همینویسی، اسرار عشق ناصرسوزی ز آتش دل، در کاغذ و قلم زن