شمارهٔ ۵۲۶
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود منکی به کام من شود مقصود ناموجود من
چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمیتا به دامن پاک کردی، روی گردآلود من
هم به نوعی شاد گشتی، گر نفرسودی ز غماین دل پر درد بیسامان غمفرسود من
در عدم آسوده بودم، این زمان از بود خویشرنج دارم، کاشکی هرگز نبودی بود من
در سر سودای زلفش عمرها کردم زیانگر ندامت میخورم اکنون ندارد سود من
چند خواهی سوختن در آتش هجرم چو عودعاقبت روزی بگیرد دامنت را دود من
گفت: ناصر جان بده، بوسی ستان، خوش دولتیستگر به جانی میبرآید از لبش مقصود من