شمارهٔ ۵۲۷
تابی ز رخت در دل ماهست ولیکنبا مهر نگردد مه روی تو مقارن
تا گوهر کان پیش لب لعل تو شد قلبخون بست ز رشک لب تو قلب معادن
دوشینه دل شمع ز تاب تب من سوختناچار ز بیچاره بسوزد دل مومن
مسکن نبود درد تو را جز دل مسکینهرچند که در دل نشود درد تو ساکن
از قامت تو راست شود کار جهانیبر یاد تو قد قامت از آن گفت مؤذن
بر ما نشود بندگی غیر تو واجبدر حَیّز امکان نبود غیر تو ممکن
دل خواست که جان را به وفای تو سپاردبازش تن سرگشتهٔ من شد متضمن
وقت است که ناصر برود بر سر کویتبی صورت تلوین ننشیند متمکن