شمارهٔ ۵۲۸
وفا نمیکند آن یار مهربان با منجفا همیکند آن شوخ دلستان با من
مرا چو عمر عزیزست و ناگزیر ولیوفا نمیکند آن عمر یک زمان با من
من از موافقت یار برنخواهم گشتاگر شوند مخالف همه جهان با من
مرا به دختر رز آشتی ده ای ساقیاز آن چه غم که بجنگند زاهدان با من
ز مهر بر همه عالم چو ماه میتابیچرا به زرق و فریبی چو آسمان با من
شدم نزار چو مه در محاق و نیست عجبکه آفتاب کند هیچ اقتران با من
اگر چو گرد رود در رکاب او ناصرگمان مبر که بود گرد همعنان با من