شمارهٔ ۱۹۹
چو چشمت هیچ آهوئی نداردکه چشمت هیچ آهوئی ندارد
خجل شد از گل روی تو لالهکه رنگی دارد و بوئی ندارد
از آن دارد سر اندر پیش نرگسکه دارد چشم و ابروئی ندارد
دلم از دیده جوی خون روان کردبه غیر از دیده دل جوئی ندارد
ندانم در جهان روئی و رائیکه آن با راه تو روئی ندارد
سخن ناگفته شد در وصف رویتبه از ناصر سخنگوئی ندارد