گنج

شمارهٔ ۱۹۸

۶ بیت
بحر غم تو کران نداردعشقت سر این و آن ندارد
آنکس که از آن جهان خبر یافتدیگر سر این جهان ندارد
مرغی که هوای عشق جویدجز کوی تو آشیان ندارد
بی یاد تو آنکه می‌زند دمبی‌جان شمرش که جان ندارد
در عشق تو آنکه می‌خورد خوناندیشهٔ آب و نان ندارد
تا چند بود خموش ناصرماتم زده چون فغان ندارد