شمارهٔ ۳۸۴
پیش ما خاک آستان نیازبهترست از چهار بالش ناز
همت ما چو قد توست بلندقصهٔ ما چو زلف توست دراز
یار روشندلان از آن شد شمعکه به سر برده راه سوز و گداز
منشانم چو عود بر آتشتا به کی سوزیام، زمانی ساز
ساعتی در کنار خویشم گیریک زمانم به دست خود بنواز
چون سگم دایم از نظر مفگنگاه گاهم به لطف خویش نواز
همه در روی دشمنان منگریک نظر سوی دوستان انداز
از کرمهای خویش یاد آوربه گدایان خویشتن پرداز
هر کسی واقف جمال تو نیستخام طبعان نیاند محرم راز
قبلهٔ ما خیال ابرویِ توستما بدان قبله میکنیم نماز
نغمهٔ چنگ سوی میخانهعاشقان را همیدهد آواز
شعر ناصر نگر که در بستانبلبلان را نباشد این آواز
صوت مطرب ز دیر میگویدکه از اینجا رهیست هم به حجاز