شمارهٔ ۳۸۵
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد بازبه جرم خویش مقرم، مِی آر و شاهد باز
چو کعبتین همه میل من سوی نرد استقمارباز مرا گفتهاند، زرق مباز
در این طریقه که مائیم، عیبها هنر استکه در شریعت عاشق حقیقت است مجاز
همان که پردهٔ عشاق نی نوا بر داشتتو را به راه مخالف برد، مرا به حجاز
چو سر پاک نداری سر سجود چه سودچو دل شکسته نباشد درست نیست نماز
چو بلبلت ز نوا دم زدن روا نبودبه خون خلق اگر دم همیزنی چون باز
بیار در لگن جام شمع می ساقیکه مرغ روح چو پروانه میکند پرواز
در این دمی که منم جام مِی بود همدمبدین مِیئی که خورم بانگ نی شود دمساز
ز ردّ خلق، قبول خدا طلب ناصرکه غیر خدمت محمود نیست کار ایاز