شمارهٔ ۳۸۶
نباشم بیتو یکدم زنده هرگزبه رغبت هیچکس جان کنده هرگز
صبا تا گفت پیغام تو با گلبههم نامد لبش از خنده هرگز
سمن رنگی ز تو دارد ولی نیستسمن باقی و گل پاینده هرگز
از آن بر روز خود گریم شب و روزکه از رویت نشد فرخنده هرگز
مرا کُشتی به غمزه، هیچ یاریبه روی یار تیر افکنده هرگز
جدا از تو مرا بیم هلاک استکه تن بی جان نباشد زنده هرگز
تو گفتی سرمکش ناصر ز فرماننیاید آن گنه از بنده هرگز