شمارهٔ ۵۵۲
ای لوای مهتری بر لامکان افراختهغلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته
شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براقاز زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته
چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت توبر سر میدان گردون گوی دولت باخته
مرغ جان هرگه که با طوق وفای تو بودباغ جنت را بود توحید خوان چون فاخته
هیچکس غیر از خدا قدر تو نتواند شناختچون خدا را بهتر از تو هیچکس نشناخته
روز محشر چون بسازی از شفاعت کار خلقخلق تو هرگز نماند،کار ما ناساخته
خلوت دل ناصر از فکر جهان پرداخته استوانگه از اخلاص نعتی بهر تو پرداخته