شمارهٔ ۵۵۱
عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گوخاک ره بودم ز اول، کرد اشکم رو به رو
از دهانش فاش کن راز وجودم یک به یکوز تن من گوش کن اسرار زلفش مو به مو
اشک میآید ز چشمم، لاله میروید ز رخگل دمد آری، چو آب بخت ما آید به جو
آخر ای بدگو ازین بیهودهگوئی توبه کنبیدلان را طعنه کمزن، عاشقان را بد مگو
دست من در دست ساقی باشد و می در سرمگر فلک از ذرههای خاک من سازد سبو
ای فلک یکدم به گرد مجلس ناصر مگردتا دمی یاری به یاری باده نوشد رو به رو