شمارهٔ ۵۵۰
دل گرفت از مسجدم، خمار کوخرقه را آتش زدم، زنار کو
غیر نی، کو ناله از ما میکندهمدمی دمساز و خوشگفتار کو
در جهان جز باده کاو غمخوار ماستیار صافی خاطر غمخوار کو
محرمی کز سوز بر بالین منهر شبی چون شمع گرید زار کو
از گلستان وفا بوئی کجاستوز دیار مردمی، دیار کو
در زمانه هیچ دل بی غم که دیددر جهان یک برگ گل بی خار کو
جان دهد ناصر روان در پای یاراز ره یاری، ولیکن یار کو