شمارهٔ ۵۵۳
آه که مشهور گشت، راز نهانم ز آهاین همه عیب من است، دیده ندارد گناه
دیده ز تو دیدهام، هر چه به رویم رسیدهرکه ستمگر بود، زود شود رو سیاه
میرم و از تربتم، لالهٔ نعمان دمدخاک که خون میخورد، سرخ برآرد گیاه
نی ز صبا دم به دم، میشنود مژدهایگر نبود منتظر، دیده ندارد به راه
راز تو در دل نهان، میکنم اما چه سودرنگ تو دارد سرشک، بوی تو آید ز آه
چشم تو در یک نظر، برد دل ما ولیکدل که ز ما میبرد، هیچ ندارد نگاه
سعی تو ناصر نکرد، چارهٔ آشوب عشقآب ز سر در گذشت، سود ندارد شناه