شمارهٔ ۶۸
عذر روشن عشق را رویت بس استبند راه عاشقان مویت بس است
تهمت تیر و کمان بر خود مبندعالمی را چشم و ابرویت بس است
از غمت پهلو نهادم بر زمیناینقدر ما را ز پهلویت بس است
یوسف عهدی و من یعقوب وقتروشنی چشم من بویت بس است
کیست ناصر تا دم یاری زندگر بود کمتر دعا گویت بس است