شمارهٔ ۴۳۰
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقلبر سر کوی بتان پای به گل دست به دل
دیده را دولت بیدار اگر بود، نبودپردهٔ دیده میان دل و دلبر حایل
اشک باران شدم و تا چشم زدم سایل بودنتوان بست در خانه به روی سایل
بگذر ای مه به سعادت به سرم هر ماهیکه در آفاق نباشد به از این سر منزل
هندوی خال مبارک به گلستان رختگشت مقبول که او هست سیاهی مقبل
مه اگر روی بپوشد ز تو میدارد شرمگل اگر سرخ برآید ز رخ توست خجل
ساقیا حاصل عمرم می ناب است، بیارتا ز دل پاک بشویم هوس بیحاصل
عاقلان را چو برد غول غم دهر ز راهغیر دیوانه در این دور ندیدم عاقل
ناصر از وعدهٔ او بوی وفائی مطلبسرو آزاد به هر باد نگردد مایل