شمارهٔ ۴۲۹
مهی در برج ما کرده است منزلکه چون مهرست ماهش در مقابل
دو چشم جادوش از زلف مشکینبه رویِ آتش اندازند فلفل
بریم از طرهاش تاری و بندیمچو مجنونان خرد را در سلاسل
ز زلف دلبران سازیم جاروببروبیم از رخ حق گرد باطل
برو زاهد، تو مستوری و ما مستنیاید راست با دیوانه عاقل
سر خم را بپوشانید ز اغیاربه آب مِی کنید از خاک ما گل
تو و مسجد، من و کنج خراباتکه هرکس میبرد راهی به منزل
مشو ما را محصل بهر توبهکه من هم بودهام روزی محصل
نکردیم از میانش هیچ معلومندیدم چون وصالش هیچ مشکل
اگر مقصود ناصر را شناسینباشی هرگز از مقصود غافل