شمارهٔ ۴۲۸
به جان جملهٔ مردان که در صباح ازلچو باد صبح روان شد ز جنبش اول
مرا ز غنچهٔ پرخون دل گلی بشکفتکه بوی عشق از او پر شده است درین دول
میان ما و تو چون موی در نمیگنجدمرا ز تو نتواند برید تیغ اجل
بنای عالم اگر سر به سر خلل گیردوجود عشق نشد قابل فنا و خلل
به برج ابرویِ تو کوکبی سیاه دل استمگر به خانهٔ برجیس آمده است زحل
حدیث لیلی و مجنون شده است افسانهکنون ز عشق من و تو همیزنند مثل
بپرس عاقل دور از من آنچه میخواهیکه مشکلات کُتب را به باده کردم حل
مجو معلم و واعظ به جز مغنی و چنگکه هر دو راست ادا میکنند قول و عمل
خوش است مجلس رندان کز آب روشن خمبشستهاند ز خود رنگهای زرق و حیل
مگو حکایت فردا، مکن شکایت دیکه مرد حال ز ماضی نگفت و مستقبل
قدم که در ره معشوق مینهد ناصرچو ساق عرش مصون است از خطا و زلل