شمارهٔ ۴۲۷
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دلدرد دل را چارهای پیدا نشد، بیچاره دل
همچو شمعش تا به کی گه سوزی و گاهی کُشیعودسان آن به که خاکستر شود یکباره دل
تا نسیم زلف تو میآید از باد صبادر پی باد صبا خواهد شدن آواره دل
زنده میسوزد دلم، باری بیا نظاره کنگر چه بد حال است، میارزد به یک نظاره دل
تیره وقتم کافتاب روشنم طالع نشدیافت این بد طالعی باز از کدام استاره دل
طرهٔ طرار او را دل به عیاری گرفتنیست واقف گوئیا زان نرگس عیاره دل
شد دل ناصر ز هجرت تیره، آخر رخ نمایتا مگر روشن شود از عکس آن رخساره دل