شمارهٔ ۴۲۶
دل من میکشد و چون نروم از پی دلسوی دلبر که دل آرام نگیرد با گِل
تو اگر پند بفرمائی و گر بند نهیدل دیوانه چنان نیست که گردد عاقل
ای صبا چون گذرد یار به من بازنمایحیف باشد که رود عمر من و من غافل
گل به روی تو عزیز من اگر دعوی کردزود در مجلس ما دسته شود خوار و خجل
بخت یاری قبولِ من مفلس نکندمگر از دولت اقبال تو گردد مُقبل
ساربان گفت که بستند رفیقان همه بارلیک در راه تو دگر سخن را محمل
ناصرا هر که می از صبح ازل نوشیده استتا شبانگاه ابد مست بود لایعقل