شمارهٔ ۴۲۵
منم شبها و اشک سرخ و روی زرد و درد دلحذر کن شمع من تا برنخیزد آه سرد دل
به جز نوشیدن خون جگر بر خار غم خفتنز من گر راست میپرسی، ندیدم خواب و خورد دل
دل من سوز اگر جز میل تو کرده است یا گفتهکه من ناراضیام ای جان ز گفتگو و کرد دل
مرا در دل غباری هست که میآید از آن دلبرخیالش گوئیا اول به دامن رفت گرد دل
عجب منصوبهای افتاد ما را آنکه چشم اوبه شکل کعبتین غلتید و از ما برد نرد دل